محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3712

تاريخ الطبرى ( فارسي )

حجاج گفت : « شمشيرت را به بينم » گويد : پس او شمشير خويش را به حجاج داد . حجاج گفت : « شمشيرى سنگينتر از اين به نزد من هست » و شمشير را به دو داد . آنگاه به سعيد نگريست و گفت : « زره ات خوب است و اسبت نيرومند ، نمىدانم با اين سگ چگونه خواهى بود ؟ » سعيد گفت : « اميدوارم خدا مرا بر او ظفر دهد » حجاج گفت : « با بركت خداى برو » سعيد گويد : به مقابلهء وى رفتم و چون نزديكش رسيدم گفت : « اى دشمن خداى بايست » و من ايستادم و از اين كار وى خرسند شدم ، گفت : « برگزين : يا فرصت دهى و من سه ضربت به تو زنم يا من فرصت دهم و سه ضربت به من زنى ، آنگاه فرصت دهى كه من بزنم . » گفتمش : « به من فرصت ده » گويد : پس او سينه به قرپوس [ 1 ] زين نهاد و گفت : « بزن » و من شمشيرم را با دو دست گرفتم و به زره سر او زدم كه فرصت داده بود اما كارى نساخت و از شمشير و ضربت خويش دلگير شدم ، آنگاه چنان ديدم كه ضربتى به شانهء او بزنم كه يا آن را قطع كنم يا دست وى را در كار ضربت زدن سست كنم . پس ضربتى زدم كه كارى نساخت و از اين ، دلگير شدم . كسانى نيز كه حاضر نبودند و در اردوگاه بودند و كار مرا شنيدند دلگير شدند . ضربت سوم نيز چنين بود . گويد : او شمشير كشيد و گفت : « فرصت بده » و من فرصت دادم و او ضربتى به من زد كه مرا بينداخت . آنگاه از اسب خويش پياده شد و بر سينه‌ام نشست و از پاپوش خويش خنجرى ، يا كاردى ، درآورد و آن را به گلوى من نهاد و مىخواست سرم را ببرد به دو گفت : « ترا به خدا ، از كشتن من به اندازهء رها كردنم اعتبار و نيكنامى نخواهى يافت . »

--> [ 1 ] كلمه متن